لبخند

چی بگم...؟

سکوت میکنم و این بزرگترین اعتراض دل من است به تو...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:32  توسط وحید  | 

بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید...تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی... تکلیفِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود...تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم ...تکلیفِ شمع های روی میز روشن نبود...من و تو بارها زمان را در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم....و حالا زمان داشت                       از ما انتقام می گرفت ...در زدی...باز کردم...سلام کردی اما صدا نداشتی...به آغوشم کشیدی اماسایه ات را دیدم  که دست هایش توی جیبش بود ...به اتاق آمدیم...شمع ها را روشن کردم...ولی هیچ چیز روشن نشد...نورتاریکی را  پنهان کرده بود...بعد بر مبل نشستی ...در مبل فرو رفتی ...در مبل لرزیدی...در مبل عرق کردی...پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم...نهنگی که در ساحل تقلا می کند ...برای دیدن هیچ کس نیامده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 9:9  توسط وحید  | 

زرد است که لبریز حقایق شده است ......تلخ است که با درد موافق شده است.......شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی ......پاییز بهاری است که عاشق شده است......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 8:59  توسط وحید  | 

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم......اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم......من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم ......که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم......من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع ......به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم......به دام زلف بلندت دچار و سردرگم ......مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم......درخت سوخته ای در کنار رودم من......اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 8:57  توسط وحید  | 

یک جفت کفش...چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش...یک جفت گوشواره ی آبی ...یک جفت ... کشتی نوح است این چمدان که تو می بندی ! بعدصدای دراز پیراهنم گذشت ...از سینه ام گذشت...از دیوار اتاقم گذشت...از محله های قدیمی گذشت ...و کودکی ام را غمگین کرد....کودک بلند شد و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت...او جفت را نمی فهمید...تنها سوار شد...آب ها به آینده می رفتند... همین جا دست بردم به شعر و زمان را مثل نخی نازک بیرون کشیدم ...از آن دانه های تسبیح ریختند...من ...تو ...کودکی...قایق کاغذی...نوح ...آینده ... تو رابا کودکی ام بر قایق کاغذی سوار کردم  وبه دوردست فرستادم ...بعد با نوح در انتظار طوفان قدم زدیم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 8:38  توسط وحید  | 

هربار که هواي رفتن به سرم مي زند ...مي روم در گوشه اي تنها مي نشينم تا اين سودا از خيالم بگذرد...مي دانم اگر بروم هرگز به اينجا بازنخواهم گشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 8:15  توسط وحید  | 

هروقت سرما خوردی نفس هایت را نفس میکشم تا...  شاید ...من هم مثل تو...! تا - مباد - گمان کنی با... این حال تو...   احوال من خوش است...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 21:0  توسط وحید  | 

پاییز من .... عزیز ِ غم انگیز ِ برگ ریز...یک روز می رسم و تو را می بهارمت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:0  توسط وحید  | 

درختی که من باشم... برگ‌هایش را ریخت ...تا تو ماه را از میان شانه‌هاش تماشا کنی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:0  توسط وحید  | 

ﻓـــــﺮﺍﻣـــﻮﺷــﺶ  ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ .... 

ﻓــﻘـــﻂ  ﮔـــﺎﻫــــﯽ  ﺍﺳـــﻤـــﺶ  ﺭﺍ  ﮐــﻪ  ﻣــﯿــﺸـــﻨـــﻮﻡ...    

ﺑـــﯽ ﺍﺧـــﺘـــﯿـــﺎﺭ  ﻣـــﯿـــﺸـــﮑـــﻨﻢ . . .     

ﮔـــــــــﺎﻫﯽ   ﺑـــــــــــــﻪ   ﻗــــﺪﺭﯼ   ﺩﻟـــــــــــــﻤــ  ...     

ﺑﺮﺍﯾـــــــش   ﺗﻨـــــــﮓ   ﻣﯿﺸﻮﺩ   ﮐــــــﻪ  ...        

ﺣــــــــــﺎﺿﺮﻡ   ﺣــــــــﺘﯽ   ﺑﺎ   ﺩﯾﮕــــــﺮﯼ  " ﺑــﺒــﯿــﻨــﻤــش " ! ! !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 3:37  توسط وحید  | 

آدم ها تا حد مرگ از خود خسته ات می کنند...

ترکت نمی کنند ...

اما مجبورت می کنند ترکشان کنی ...

آنگاه تو می شوی بنده ی سر تا پا گناه کار...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 1:51  توسط وحید  | 

سياه پوشيده بودي و دلتنگي‌هايت پيدا نبود صورتت را پوشانده بودي که اشک‌هايت پيدا نباشد كجاي كتاب‌هاي آسماني نوشته مرد گريه نمي‌كند مرد دلتنگ نمي‌شود مردان دلتنگ ، كوه‌هاي فرو ريخته‌اند عاشقان تاريخي مردان دلتنگند، اشک نمي‌ريزند باران‌هاي سيلابي‌اند سياه پوشيده بودي و لب‌هايت را پوشانده بودي و چشم‌هايت را پنهان مي‌كردي من اما سپيد پوشيده بودم موهايم را رها كرده بودم چشم‌هايم تو را جستجو مي‌كرد اندام من تو را سفيد خواهد كرد تنها اگر به آغوشم بازگردي دست از دل‌تنگي بردار هیچ غربتي آشناتر از آغوش زني نيست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 1:47  توسط وحید  | 

اندکی از مهر مانده ....اما با این بی مهری هم هنوز پاییز زیباست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 1:40  توسط وحید  | 

تابستان را که داغ نیامدن کردی...پاییز را با نیامدنت سرد نکن...گناه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 2:21  توسط وحید  | 

اهای مخاطب خاص قدیم خوب بخون: دم خودم گرم که به خاطر تو قید بهتر از تو رو زدم ....دم خودم گرم که بخاطرت خواستم تک پر باشم اما پری نذاشتی واسه پریدنم.....دم خود م گرم که اگه دروغی هم گفتم بخاطر ترس از دست دادنت بود ....دم خودم گرم که در مورد احساسم دروغ نگفتم ....دم خودم گرم که خیلی از همون کسایی که مثل چشمت بهشون اعتماد داری بهم نخ دادن و خواستن باهام باشن ولی چون واقعا دوست داشتم به خودم اجازه ندادم حتی بهشون فکر کنم ....دم خودم گرم که با وجود اینکه کامل نبودم ولی مطمئنم هیچکس اندازه من به دردت نمیخورد ....دم خودم گرم که میتونستم تلافی کنم ولی نکردم.... دم خودم گرم که مطمئنم برمیگردی و دلت هنوز بامنه ولی با وجود اینکه هنوزم دوست دارم ولی دیگه حتی نگاهتم نمیکنم.... بعد از تو دلم دیگه باکسی جور نشد میدونم توهم مثل منی. ..ولی مطمئن باش اگه تا اخر هم تنها بمونم دیگه چشمامو بهت حتی قرض هم نمیدم. . . ازچشم یه آبانی افتادن درد دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 13:32  توسط وحید  | 

لباﺱ...ﻫﻤﻪ ﻣﺸﮑﯽ... ادکلن ﺧﺎﺻﯽ ﮎ ﺑﻮﯼ ﺗلخش ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ... ﭼﺎﯾﯽ ...ﻗﻬﻮﻩ ...نسکافه...ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﺏ خوردن... ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ... ﺳﯿﮕﺎﺭ وینستون رو لبت ... ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ﺳﺎﻋﺖ 10 ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ و ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ... ﻫﻤﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ... ﻓﮑﺮ ﭘﺸﺖ ﻓﮑﺮ... ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﺴﺘﻪ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ...ﮔﻮﺷﻪ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ... ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺭ ﺣﺪ 1 ﺩﻗﯿﻘﻪ... ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﺎ ﺧﻮﻧﻪ... ﻧﺖ... ﺳﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﯿﺘﻔﺎﻭﺕ... ﺭﯾﻠﮑﺲ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻭ ﻋﺠﻠﻪ... ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺮﺣﺮﻑ... ﺷﺒﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ...ﺭﻭﺯﺍ ﺧﻮﺍﺏ... صبحونه ﻭ ﻧﻬﺎﺭ ﯾﮑﯽ...ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺗﮑﯽ... (ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ)ﻓﻨﺪﮎ... ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ... ﺳﺎﻋﺖ... ﻋﻄﺮ ... ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ...ﻭ... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯿﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ... ﺑﯿﺨﯿﺎﻟﯽ... ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ... ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻫﻨﮕﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ... ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥِ ﺑﺎﻟﺶ... ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩ... ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ... این ها یعنی من!!! 1منِ تنها و خسته و بی تفاوت... منی که دیگه هیچی برام "مهم نیـــــــــــست"
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 23:1  توسط وحید  | 

چقدر غمگین است سرنوشت ماهی کوچکی که به خاطر جفتش یه دریا میزند...اما میبیند نهنگ ها عاشفش شده اند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 22:33  توسط وحید  | 

اینجا هیچ چیز واقعی نیست...نه رفتن تو...نه ماندن من...انگار یکنفر داردما را خواب میبیند با دانه ها درشت عرق بر پیشانیش...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 22:24  توسط وحید  | 

 به آبادی چشم هات نخند...خنده هات مرض دارد...آدم را بیمار می کند...آخر آدم گناه دارد به خدا ...یک بار حوا یک بار شیرین یک بار لیلا حالا تو ... نخند خنده هات استعداد شگرفی دارند برای بیمار کردن یک شهر...برای به بیابان فرستادن هزار مجنون...برای تیشه زدن به ریشه ی هزار فرهاد ... نخند خنده هات مرض دارند...آدم بیمار می شود...تو می روی درد شروع می شود...آدم می پیچد به خودش...تو که برنمیگردی حالش را نمی پرسی ... قهوه ای بدجنس!شیرین نخند آدم می بیند مرض قند می گیرد...قند در دلش آب می شود...هوا برش می دارد فرهاد می شود...تو میروی می زند به سرش...سرش به سنگ می خورد...تیشه بر می دارد می زند به ریشه اش ... قهوه ای بدجنس!من عادت دارم تلخ بنوشم ...تلخ شو...شیرین نباش...من که فرهادت نمی شوم !یک بار مجنون شدم هفت بیابان عشق را دویده ام برای هفت پشتم بس است ... قهوه ای بدجنس !با من گرم نگیر...سرد شو... تلخ شو...یک بار شیرین ِ داغ بی هوا سر کشیدم هنوز گلوی سوخته ام بغض دارد ...... هنوز دلم می سوزد ! قهوه ای بدجنس !نگو عزیزم ...گرم نگیر با من ...تابستان است...

 تنور عشق داغ است... به هر واژه میم مالکیت می چسبانی فردا زمستان می شود آدم برفی می شوی تمام میم ها می افتند...روی سرم هوار می شود عشق ... قهوه ای بدجنس !معمولی بیا...معمولی برو...بگذار معمولی دوستت داشته باشم ... اصلا بیا فقط هم رامعمولی دوست داشته باشیم ...من تو را بی لبخند تو مرا بی شعرباشد؟ قهوه ای خوب من ... باشد ؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 2:22  توسط وحید  | 

بهار آمد....اما من دلم باز هم بهار میخواهد...بیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 6:4  توسط وحید  | 

هیچ‌کس نمی‌توانست مرا به کشتن دهد...هیچ‌کس به قشنگی تو مرا نکشت....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:15  توسط وحید  | 

 معشوقه ی خواجه ای بوده ام شاید روزگاری در بلخ یا قونیه...و یا تمام دلخوشی تاجری در ونیز ... سوز صدای خنیاگر پیری بوده ام شایددر بزم پادشاهان جوان ...و یا تمام رویای یک سرباز رومی در چکاچک شمشیرها ی جنگ ...به گمانم بازرگانی از همه ی بندر ها و خلیج ها و بار اندازها عبورم داده در سینه اش زمانی ...به گمانم چوپانی برای همه ی بره های معصومش در دره های دور یادم را نی زده روزی ...  شک دارم که مر ا تنها تو زاده باشی مادر...معشوق مرا روزی راهزنان به غارت برده اند...معشوق مراروزی، دریایی در خود غرق کرده است...معشوق مراروزی چکاچک شمشیر ها ... با آخرین مکتوب عاشقانه ی من در جیبش ... بی گمان یک بار سر زا رفته ام ...بی گمان یک بار گرگی مرا دریده است...بی گمان یکبار به رودخانه پرتاب شده ام...بی گمان یکباردر زمین لرزه ای ...با اولین نطفه ی یک انسان در تنم ...یقین که این همه دلتنگی نمی تواند فقط مال همین عصر باشد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:11  توسط وحید  | 

شکست خوردم! با فتح شهری که... تودر آن نبودی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:3  توسط وحید  | 

من خود خدايي بودم... تو را ساختم... چون به تماشايت نشستم... ويران شدم.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:1  توسط وحید  | 

 ما مردها گاهی نیاز داریم بندِ وا شده‌ی یک ساعت را تعمیر کنیم...عوض کردن یک باطری ما را به آرامشی می‌رساند که از ساعت می‌گیرد ... من ساعتهایم را نگه می‌دارم ...ساعتی که مادرم با خودکار برایم کشیده بود هنوز کار می‌کند...10 و 10 دقیقه است و او هنوز نمرده...پدر اما ماهیگیر بود و ساعت وفادارش بعدِ او فقط زیر آب کار می‌کند... فرق گذشته و حال در ساعتها پیداست...هرچه من بزرگتر شدم قیافه‌ی آنها مردانه‌تر شد بچگانه... مردانه ...زنانه ...ساعتها هم دنیای خودشان را دارند ...ویترین ، سینمای ساعتها بود که خیابان را پخش می‌کرد...بازی من و معشوقه‌ام را یک جفتشان پسندیدند...در آخرین سکانس عاشقانه ، ما عکس گرفتیم و جدا شدیم...اما ساعتهای ما برای همیشه ، همانجا ، با همان ژست ایستادند ...چه‌کسی با چه‌کسی قرار می‌گذاشت ؟ما با هم ؟ یا ساعت‌های ما با هم ؟یک ساعتِ مرد،دست مردی را می‌گیرد و می‌رساند به قراری که یک ساعتِ زن،زنی را به همان قرار...آن ساعتِ دیوانه را سال‌هاست تنظیم می‌کنم اما هرسال، در همان لحظه، با همان ژست ... ساعت ها با شب و روز تنظیم می‌شوند ...اما این یکی زمانی شب و روز را هم تنظیم می‌کرد...من و آفتاب کارگرهای ساده‌ای بودیم که با هم می‌‌آمدیم و با هم می‌رفتیم ...در راه دستم را طوری می‌گرفتم که همه ساعت را از من بپرسند و نمی‌فهمیدم مردی که ساعتش را در جیب می‌گذارد تا زمان را از غریبه‌ای بپرسد؛تنهاست... تنهایَم؛تنهامثل آن ساعت بچگانه که سالها پیش در جنگل افتاد و حالا در دست درختی است...کار می‌کنم اما به کار نمی‌‌آیم... ما مردهاگاهی به یک تعمیر ساده نیاز داریم ...یک تعویض باطری شاید... اما وقتی مردی با دستهای لرزان ساعتی را تعمیر می‌کند هیچ تضمینی نیست عقربه‌هایش در جهت درست بچرخند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:59  توسط وحید  | 

اصلاًمهم نیست تو چند ساله باشی ...من همسن و سال تو هستم...مهم نیست خانه‌ات کجا باشد...برای یافتنت کافی است چشم‌هایم را ببندم...خلاصه بگویم... حالا هر قفلی که می‌خواهد به درگاه خانه‌ات باشد...عشق پیچکی است که دیوار نمی‌شناسد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:52  توسط وحید  | 

تو و يادت نقطه ي مقابل يکديگريد...هر چه قدر خود را به تو نزديک مي کنم...همان اندازه دورتر مي شوي ...و هر اندازه از يادت دوري مي کنم...همان قدر به من نزديک تر مي شود...تو و يادت در قبال من هميشه در جهت عکس هم حرکت کرده ايد...انگار تقاص اختلاف شما ها را هم من بايد پس بدهم...پر توقع نيستم ، با من که نه...لطفاً يا با يادت آشتي کن و برگرد...يا به خاطر خدا هم که شده دست يادت را هم بگير و از اينجا ببر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:49  توسط وحید  | 

لااقل بگو نمی خواهی برگردی...اینطوری تکلیف خودم را می دانم و باز...منتظرت می مانم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:44  توسط وحید  | 

می دانم..آخر یک روز خسته می شود از نیامدنش ...شوخی که نیست...مگر آدم چقدر می تواند نیاید!..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:43  توسط وحید  | 

از من به مخاطبی که دیگر خاص نیست....اگر این پست را خواندی با من تماس بگیر...خواب بدی دیدم.
+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 21:8  توسط وحید  | 

مطالب قدیمی‌تر