X
تبلیغات
لبخند

لبخند

چی بگم...؟

بی شک  با تو مهربان بوده ام...اما  اگر زندگی اجاره میداد به عقب بر میگشتم  و سعی میکردم این بار از کنارت بی تعاوت رد شوم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:25  توسط وحید  | 

بوی مهربانی می آید در کجا ایستاده ای؟در مسیر باد...؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:13  توسط وحید  | 

نمیدانم پشتم به تو گرم  بود یا به خون ...؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:12  توسط وحید  | 

وقتی به تو فکر میکنم میفهمم که جغرافیا بزرگترین دروغ تاریخ است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:10  توسط وحید  | 

درد دارد وقتی کسر میکنی چیزی را که روزی با وجودت جمعش زده بودی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:9  توسط وحید  | 

درد دارد وقتی میروی و همه میگویند لایق تو نبود و بد تر آنکه نمیتوانی ثابت کنی که هر شب  را با عاشقانه هایت خوابیدم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:7  توسط وحید  | 

موندنی به هر جان کندنی هست میماند...میماندو برایت میجنگد...اما رفتنی را بگذار برود ...چرا که امروز نرود فردا حتما خواهد رفت...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 1:55  توسط وحید  | 

 از این به بعد به هیچ دایرةالمعارفی سر نمی‌زنم وقتی هیچ‌کدام‌ درباره‌ی پسرکی ننوشته‌اند که وقتی باران می‌بارَد دکمه‌هایش را می‌بندد و دست‌ها را در جیب فرو می‌کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:18  توسط وحید  | 

ما به هم نمی رسیم ...امّابهترین غریبه ات می مانم...که تو را همیشه دوست خواهد داشت...حتى اگر ندانى…حتى اگر نگفتم…!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:10  توسط وحید  | 

مـَن …بـا تـمـام ِ کـنـار “او” بـودن هـایـت کـنـار مـے آیـَم . .مـحـض ِ رضـاے خـدا …حـداقّـل دسـت از سـر خـواب هـایـَم بـردار…لـعـنـتـے . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:2  توسط وحید  | 

مطالب قدیمی‌تر