لبخند

چی بگم...؟

سکوت میکنم و این بزرگترین اعتراض دل من است به تو...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:32  توسط وحید  | 

لباﺱ...ﻫﻤﻪ ﻣﺸﮑﯽ... ادکلن ﺧﺎﺻﯽ ﮎ ﺑﻮﯼ ﺗلخش ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ... ﭼﺎﯾﯽ ...ﻗﻬﻮﻩ ...نسکافه...ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﺏ خوردن... ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ... ﺳﯿﮕﺎﺭ وینستون رو لبت ... ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ﺳﺎﻋﺖ 10 ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ و ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ... ﻫﻤﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ... ﻓﮑﺮ ﭘﺸﺖ ﻓﮑﺮ... ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﺴﺘﻪ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ...ﮔﻮﺷﻪ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ... ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺭ ﺣﺪ 1 ﺩﻗﯿﻘﻪ... ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﺎ ﺧﻮﻧﻪ... ﻧﺖ... ﺳﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﯿﺘﻔﺎﻭﺕ... ﺭﯾﻠﮑﺲ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻭ ﻋﺠﻠﻪ... ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺮﺣﺮﻑ... ﺷﺒﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ...ﺭﻭﺯﺍ ﺧﻮﺍﺏ... صبحونه ﻭ ﻧﻬﺎﺭ ﯾﮑﯽ...ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺗﮑﯽ... (ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ)ﻓﻨﺪﮎ... ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ... ﺳﺎﻋﺖ... ﻋﻄﺮ ... ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ...ﻭ... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯿﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ... ﺑﯿﺨﯿﺎﻟﯽ... ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ... ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻫﻨﮕﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ... ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥِ ﺑﺎﻟﺶ... ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩ... ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ... این ها یعنی من!!! 1منِ تنها و خسته و بی تفاوت... منی که دیگه هیچی برام "مهم نیـــــــــــست"
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 23:1  توسط وحید  | 

چقدر غمگین است سرنوشت ماهی کوچکی که به خاطر جفتش یه دریا میزند...اما میبیند نهنگ ها عاشفش شده اند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 22:33  توسط وحید  | 

اینجا هیچ چیز واقعی نیست...نه رفتن تو...نه ماندن من...انگار یکنفر داردما را خواب میبیند با دانه ها درشت عرق بر پیشانیش...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 22:24  توسط وحید  | 

 به آبادی چشم هات نخند...خنده هات مرض دارد...آدم را بیمار می کند...آخر آدم گناه دارد به خدا ...یک بار حوا یک بار شیرین یک بار لیلا حالا تو ... نخند خنده هات استعداد شگرفی دارند برای بیمار کردن یک شهر...برای به بیابان فرستادن هزار مجنون...برای تیشه زدن به ریشه ی هزار فرهاد ... نخند خنده هات مرض دارند...آدم بیمار می شود...تو می روی درد شروع می شود...آدم می پیچد به خودش...تو که برنمیگردی حالش را نمی پرسی ... قهوه ای بدجنس!شیرین نخند آدم می بیند مرض قند می گیرد...قند در دلش آب می شود...هوا برش می دارد فرهاد می شود...تو میروی می زند به سرش...سرش به سنگ می خورد...تیشه بر می دارد می زند به ریشه اش ... قهوه ای بدجنس!من عادت دارم تلخ بنوشم ...تلخ شو...شیرین نباش...من که فرهادت نمی شوم !یک بار مجنون شدم هفت بیابان عشق را دویده ام برای هفت پشتم بس است ... قهوه ای بدجنس !با من گرم نگیر...سرد شو... تلخ شو...یک بار شیرین ِ داغ بی هوا سر کشیدم هنوز گلوی سوخته ام بغض دارد ...... هنوز دلم می سوزد ! قهوه ای بدجنس !نگو عزیزم ...گرم نگیر با من ...تابستان است...

 تنور عشق داغ است... به هر واژه میم مالکیت می چسبانی فردا زمستان می شود آدم برفی می شوی تمام میم ها می افتند...روی سرم هوار می شود عشق ... قهوه ای بدجنس !معمولی بیا...معمولی برو...بگذار معمولی دوستت داشته باشم ... اصلا بیا فقط هم رامعمولی دوست داشته باشیم ...من تو را بی لبخند تو مرا بی شعرباشد؟ قهوه ای خوب من ... باشد ؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 2:22  توسط وحید  | 

بهار آمد....اما من دلم باز هم بهار میخواهد...بیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 6:4  توسط وحید  | 

هیچ‌کس نمی‌توانست مرا به کشتن دهد...هیچ‌کس به قشنگی تو مرا نکشت....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:15  توسط وحید  | 

 معشوقه ی خواجه ای بوده ام شاید روزگاری در بلخ یا قونیه...و یا تمام دلخوشی تاجری در ونیز ... سوز صدای خنیاگر پیری بوده ام شایددر بزم پادشاهان جوان ...و یا تمام رویای یک سرباز رومی در چکاچک شمشیرها ی جنگ ...به گمانم بازرگانی از همه ی بندر ها و خلیج ها و بار اندازها عبورم داده در سینه اش زمانی ...به گمانم چوپانی برای همه ی بره های معصومش در دره های دور یادم را نی زده روزی ...  شک دارم که مر ا تنها تو زاده باشی مادر...معشوق مرا روزی راهزنان به غارت برده اند...معشوق مراروزی، دریایی در خود غرق کرده است...معشوق مراروزی چکاچک شمشیر ها ... با آخرین مکتوب عاشقانه ی من در جیبش ... بی گمان یک بار سر زا رفته ام ...بی گمان یک بار گرگی مرا دریده است...بی گمان یکبار به رودخانه پرتاب شده ام...بی گمان یکباردر زمین لرزه ای ...با اولین نطفه ی یک انسان در تنم ...یقین که این همه دلتنگی نمی تواند فقط مال همین عصر باشد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:11  توسط وحید  | 

شکست خوردم! با فتح شهری که... تودر آن نبودی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:3  توسط وحید  | 

من خود خدايي بودم... تو را ساختم... چون به تماشايت نشستم... ويران شدم.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 2:1  توسط وحید  | 

 ما مردها گاهی نیاز داریم بندِ وا شده‌ی یک ساعت را تعمیر کنیم...عوض کردن یک باطری ما را به آرامشی می‌رساند که از ساعت می‌گیرد ... من ساعتهایم را نگه می‌دارم ...ساعتی که مادرم با خودکار برایم کشیده بود هنوز کار می‌کند...10 و 10 دقیقه است و او هنوز نمرده...پدر اما ماهیگیر بود و ساعت وفادارش بعدِ او فقط زیر آب کار می‌کند... فرق گذشته و حال در ساعتها پیداست...هرچه من بزرگتر شدم قیافه‌ی آنها مردانه‌تر شد بچگانه... مردانه ...زنانه ...ساعتها هم دنیای خودشان را دارند ...ویترین ، سینمای ساعتها بود که خیابان را پخش می‌کرد...بازی من و معشوقه‌ام را یک جفتشان پسندیدند...در آخرین سکانس عاشقانه ، ما عکس گرفتیم و جدا شدیم...اما ساعتهای ما برای همیشه ، همانجا ، با همان ژست ایستادند ...چه‌کسی با چه‌کسی قرار می‌گذاشت ؟ما با هم ؟ یا ساعت‌های ما با هم ؟یک ساعتِ مرد،دست مردی را می‌گیرد و می‌رساند به قراری که یک ساعتِ زن،زنی را به همان قرار...آن ساعتِ دیوانه را سال‌هاست تنظیم می‌کنم اما هرسال، در همان لحظه، با همان ژست ... ساعت ها با شب و روز تنظیم می‌شوند ...اما این یکی زمانی شب و روز را هم تنظیم می‌کرد...من و آفتاب کارگرهای ساده‌ای بودیم که با هم می‌‌آمدیم و با هم می‌رفتیم ...در راه دستم را طوری می‌گرفتم که همه ساعت را از من بپرسند و نمی‌فهمیدم مردی که ساعتش را در جیب می‌گذارد تا زمان را از غریبه‌ای بپرسد؛تنهاست... تنهایَم؛تنهامثل آن ساعت بچگانه که سالها پیش در جنگل افتاد و حالا در دست درختی است...کار می‌کنم اما به کار نمی‌‌آیم... ما مردهاگاهی به یک تعمیر ساده نیاز داریم ...یک تعویض باطری شاید... اما وقتی مردی با دستهای لرزان ساعتی را تعمیر می‌کند هیچ تضمینی نیست عقربه‌هایش در جهت درست بچرخند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:59  توسط وحید  | 

اصلاًمهم نیست تو چند ساله باشی ...من همسن و سال تو هستم...مهم نیست خانه‌ات کجا باشد...برای یافتنت کافی است چشم‌هایم را ببندم...خلاصه بگویم... حالا هر قفلی که می‌خواهد به درگاه خانه‌ات باشد...عشق پیچکی است که دیوار نمی‌شناسد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:52  توسط وحید  | 

تو و يادت نقطه ي مقابل يکديگريد...هر چه قدر خود را به تو نزديک مي کنم...همان اندازه دورتر مي شوي ...و هر اندازه از يادت دوري مي کنم...همان قدر به من نزديک تر مي شود...تو و يادت در قبال من هميشه در جهت عکس هم حرکت کرده ايد...انگار تقاص اختلاف شما ها را هم من بايد پس بدهم...پر توقع نيستم ، با من که نه...لطفاً يا با يادت آشتي کن و برگرد...يا به خاطر خدا هم که شده دست يادت را هم بگير و از اينجا ببر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:49  توسط وحید  | 

لااقل بگو نمی خواهی برگردی...اینطوری تکلیف خودم را می دانم و باز...منتظرت می مانم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:44  توسط وحید  | 

می دانم..آخر یک روز خسته می شود از نیامدنش ...شوخی که نیست...مگر آدم چقدر می تواند نیاید!..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:43  توسط وحید  | 

از من به مخاطبی که دیگر خاص نیست....اگر این پست را خواندی با من تماس بگیر...خواب بدی دیدم.
+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 21:8  توسط وحید  | 

آدمی که دوستت دارد

خیلی زودبرایت عادی می شود،

حرف هایش، دوستت دارم هایش...

و تو خیلی زود کلافه میشوی

ازبهانه هایش، اشکهایش، توقع هایش.

و چون تصور میکنی که همیشه هست، همیشه دوستت دارد؛

هیچوقت نگاهش نمیکنی

نگرانش نمیشوی،

برای از دست دادنش نمی ترسی

او همیشه هست

اما

او هم آدم است...

روزی که کارد به استخوانش برسد

کوله بار اندوهش را برمی دارد

و بی سر و صدا می رود...

حسی به من می گوید

آن روز، بی اراده صدایش می زنی

اما

جوابی نمی آید...

فقط

برایت

جای پایش می ماند !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 16:50  توسط وحید  | 

وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا... فکر نکن که فراموشت کرده ام! یا دیگر دوستت ندارم! نه... فقط فهمیدم... وقتی دلت با من نیست... بودنت مشکلی را حل نمیکند! فقط تنهاترم میکند!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 16:37  توسط وحید  | 

لبخند های تو تنها چیزی ست که خدابا دست هایش خلق کرد!زمین و کهکشان و کوه هادایناسورها و دریاهاو تمام مردم خود به خود پیدا شدند!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:5  توسط وحید  | 

تمام دارایی ام این بود  علاقه یی که از چشمانم سر می خورد و بیقراری روحی خسته که با کفش های سفر آرام می گرفت !  مسافرم و تنهایی ام را در چمدانم پنهان می کنم دارم لباس هایم را  و خودم را جمع می کنم و این نامه را برای تو می نویسم ... دخترم ! مادرت زیبا بود، مهربان بود  و آرزوهای کوتاهی داشت او مربع کوچکی برای زندگی  مستطیل لاغری برای خوشبختی تو و دایره ای خلوت برای بازگشتن من می خواست  من ریاضی نمی دانستم و می دانم که جبر این نامه را به دست تو نمی رساند  دخترم ! فقر ، پیراهن تنگی دارد و مادر بی حوصله ی تو بی آنکه تو را بزاید از من طلاق گرفت ! 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:0  توسط وحید  | 

من از میان شما  همه منتظر کسی بودم که نیامد..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 0:57  توسط وحید  | 

من از میان شما  همه منتظر کسی بودم که نیامد..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 0:57  توسط وحید  | 

ما کاشفان کوچه های بن بستیم...حرف های خسته ای داریم...این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:42  توسط وحید  | 

وقتی که میرفتی بهار بود...تابستان که نیامدی پاییز شد...پاییز که نیامدی پاییز ماند...زمستان که نیایی پاییز میماند...تو را به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:58  توسط وحید  | 

وقتی که میرفتی بهار بود...تابستان که نیامدی پاییز شد...پاییز که نیامدی پاییز ماند...زمستان که نیایی پاییز میماند...تو را به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:55  توسط وحید  | 

این روزها نه از  آمدن کسی خوشحالم نه از رفتن کسی دلگیر...بی کسی هم عالمی دارد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:35  توسط وحید  | 

فراموشم نکن …شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:32  توسط وحید  | 

از سکـــوتــم بتـــرس …!وقتــي که ساکـــت مي شوم …لابـد همــه ي درد دل هايــم رابــرده ام پيش خــــدا …
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:28  توسط وحید  | 

 آنکه می رود فقط می رودولی آنکه می ماند درد می کشد،غصه می خورد،بغض می کند،اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشدو در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه … 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:25  توسط وحید  | 

گاهی تنها بودن بهای ادم ماندن است...اما دگر تنها ماندن بس است و من ادم شدم..اکنون در خلوت تنهایی ام برای نبودنت میگریم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 1:20  توسط وحید  | 

مطالب قدیمی‌تر